شعر و همدردی یغما گُلرویی شاعر ایرانی در مورد ستایش قریشی


«شنل قرمزی»

یغما گلرویی شاعر ایرانی
می رفت بستنی بخرد.

اسکناس مچاله ای
در مشت کوچک و
هزار ستاره ی رقصان
در چشم های درشتش.
شنل قرمزی شش ساله ای
که هنوز
در خنده اش
دندان های شیری افتاده داشت.
می رفت بستنی بخرد.

با رنگین کمانی از شادی
در قلب بی قرار و
ترانه ای کودکانه
روی لبانش.

عابر معصوم جنگلی ناامن
که غریب کشی قانونش بود
و درندگان خوفناکش
به پایان خوش هیچ قصه ای
باور نداشتند.

می رفت بستنی بخرد.

عروس-بچه ی ترسخورده
در وانی از اسید،
با جیغ های مجروح ناشنیده در گلو و
چاک خونچکان چاقو بر تنش.
شنل قرمزی غمگینی
که راه برگشت را
برای همیشه گم کرده است
و بستنی نیم‌خورده اش
جایی در سکوت جنگل
آرام،
آرام
آب می شود.



یادداشت دیگر یغما گُلرویی که پس از نشر خبر قتل و جنایت بر ستایش قریشی نوشته است.

من دوست مردم افغانستان هستم

بخواهیم و نخواهیم، ما مردمی نژادپرستیم. غره به تاریخ و تمدن کهن و شاهانش، از کوروش و نادر گرفته تا اساطیر شاهنامه، با کمی چاشنیِ خونِ آریایی که هیچ‌کس از فرمول مقدسِ آن باخبر نیست. از نگاه بسته‌ی ما که شاعر ملی‌مان فرموده‌: «هنر نزد ایرانیان است و بس» دست‌آوردهای هنری فرهنگی تمام کشورهای جهان هیچند و اصولن سنگ اول بنای هر پدیده‌ی علمی فرهنگی – از موشک بالستیک گرفته تا رایانه و اُپرا – را ما نهاده‌ایم و تمام مردم نژادهای دیگر را در مقابل خودمان داخل آدم نمی‌دانیم. از نگاهمان افغانستاني خوب همان مرد کارگر روزمزدی‌ست که بدون بیمه و لباس ایمنی، با حقوقی کمتر از کارگران دیگر به اندازه‌ی دونفر کار می‌کند و دم نمی‌زند و می‌شود با تهدیدِ شکایت و لو دادن نداشتن مجوز کار حقش را خورد و از شرش خلاص شد، یا همان زن کارگری‌ست که در کارگاه‌های خیاطی و بافندگیِ زیرزمینی با حقوق ناچیز سوزن می‌زند و همه به چشمِ تحقیر نگاهش می‌کنند و حتا کارفرما هر بلایی بخواهد سرش میاورد. پناهنده‌ی بی‌پناهی که از سرزمین سوخته‌اش به دیاری دیگر کوچیده تا زجری مدام و بیشتر را تجربه کند. بدون حق تحصیل، بدون حق بیمه و زیر نگاه تحقیرانه‌ی فرزندان کوروش که مدام پز تاریخ و فرهنگ چندهزار ساله‌شان را می‌دهند بی‌که از صحت آن چیزی بدانند و بفهمند افغانستاني جماعت - لاقل در زبان و گویش که هسته‌ی فرهنگ هر مردم است- از ما پارسی‌ترند. یعنی زبانشان را در مقابل ایلغار زبان‌ها و فرهنگ‌های دیگر حفظ کرده‌اند و فخری هم از این بابت نمی‌فروشند. این روزها که خبر تجاوز و قتل دختر شش ساله‌ی افغانستاني منتشر شده، انسان از مطالب منتشر شده‌ی بعضی ها در فضای مجازی هم شرمنده می شود و هم حیرت می کند که تا چه حد نافهمی می تواند در جامعه ای نهادینه شود. طوری از تجاوزگر بالفطره بودن افغانستاني‌ها نوشته‌اند که پنداری تجاوز موضوعی ژنی و نژادی‌ست و این آمار تجاوز مردان غیور ایرانی نیست که صفحه حوادث روزنامه‌‌ها را فرش می‌کند. بد و خوب در هر قوم و ملتی هست. «لورکا» شاعر بزرگ اسپانیایی می گوید: «چینی خوب به من نزدیکتر است، تا اسپانیایی بد.» کاش ذات این جمله را دریابیم. نژادپرستی از ناآگاهی و فقر فرهنگی سرچشمه می‌گیرد. باشد که روزی به دور از تعصب‌ فرهنگی-نژادی بپذیریم تک تکمان انسان‌هایی برابر در کنار مردم سرزمین‌های دیگریم، بر سیاره‌ی مقدس زمین و بدون آن‌ها هویت خود را از دست می دهیم و هیچ مرز و زبان و تاریخی دلیل خودبرتربینی‌ ما نیست. من دوست مردم افغانستان هستم.

نظرات